تبليغاتX
خدا عشق است
خدا عشق است
خدا عشق است
سپاس خدا

سپاس خدا

ســـپاس خدای را ، که نومید نیستم از رحمت او ، تهیدسـت نیستم از نعمـت او ، و نه

مأیوس از مغفرت او ، و سر نپیچیده از عبـادت او . خدایی که رحـمت او پیوسته اسـت

و نعمت او نا گسسته .

 

 پروردگارا تو را شکر می کنم
برای تمام نعماتی که امسال به من ارزانی داشتی
برای تمام روزهای افتابی و برای تمام روزهای غمگین ابری و بارانی.
برای غروبهای ارام وشبهای تاریک و طولانی
تو را شکر میگویم برای سلامتی و بیماری
برای غمها وشادیهایی که امسال به من عطا کردی.
خدایا شکرت برای تمام لبخندهای محبت بار ، دستان یاری رسان ، برای همه ان عشق و محبت و چیزهای شگفت انگیزی که دریافت کردم

وپروردگارم شکرت به خاطر همسر عزیزم  و کوچولوی نازم فاطمه جان

خدایا شکرت هزار مرتبه شکر

|+| نوشته شده توسط بنده خدا×××منتظرم در شنبه یازدهم مهر 1388 ساعت 19:30 |

سازنده ترین کلمه گذشت است ...آن را تمرین کن .

پرمعنی ترین کلمه ((ما)) است ...آن را به کار ببر .

 عمیق ترین کلمه ((عشق)) است ... به آن ارج بده .

 بی رحم ترین کلمه ((تنفر )) است ...با آن بازی نکن.

خودخواهانه ترین کلمه من است ...از آن حذر کن .

 ناپایدارترین کلمه ((خشم )) است ...آن را فرو بر.

 بازدارندهترین کلمه ((ترس)) است ...با آن مقابله کن

پایدارترین کلمه (( توکل)) است... همیشه آن را داشته باش

خدایا

به ما کمک کن همیشه پایداترین کلمه((توکل)) را داشته باشیم

 و عمیق ترین کلمه((عشق)) را به آن ارج دهیم

و همیشه بی وصف ترین کلمه ((خدا)) را یاد کنیم

|+| نوشته شده توسط بنده خدا×××منتظرم در دوشنبه پانزدهم مهر 1387 ساعت 23:29 |

نیایش

یا رب نظری بر من سرگردان کن
لطفی بمن دلشده‌ی حیران کن
با من مکن آنچه من سزای آنم
آنچه از کرم و لطف تو زیبد آن کن


 

ای گرداننده چشم ها و دل ها
ای اداره کننده شب‌ها و روزها
ای دگرگون کننده زمان‌ها و گردش‌ها
حال مرا به بهترین حال ، مبدّل فرما


 

|+| نوشته شده توسط بنده خدا×××منتظرم در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 ساعت 18:5 |

تقدیم به بهترینم

|+| نوشته شده توسط بنده خدا×××منتظرم در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 ساعت 19:23 |

خدایا

چون ماهیان که از عمق و وسعت دریا بی خبرند

عظمت و ژرفای عشق تو را نمی شناسم

فقط نمی دانم

که معبود این دل خسته هستی

و اگر دیده از من بگیری خواهم مرد

 *********************

من بی کسم و جز تو خدایی که ندارم

گر از سر کویت بروم رو به که آرم

|+| نوشته شده توسط بنده خدا×××منتظرم در چهارشنبه بیستم دی 1385 ساعت 12:54 |

یا لطیف

سلام فرا رسیدن ماه مبارک رمضان را به همه عاشقان تبریک میگویم

این هم گفته ای از گفته های یه بنده خدا

ماه مبارک رمضان هم شروع شد

ماهی که خدا در اون به بندهاش فرصت داده فرصتی که هر کس بخواد

میتونه استفاده کنه

بیاید تو این ماه سعی کنیم خودمون را از درون بسازیم

بیاید به درونمون نگاه کنیم

ببنیم تو این مدتی که از عمرمون میگذره چند ثانیه چند دقیقه چند ساعت

واقعا زندگی کردیم

به کجاها رسیدیم

برای خودمون چیکارها کردیم

چه چیزهایی یاد گرفتیم

برای دیگران چی؟

به چند نفر کمک کردیم

چند نفر را مورد مهرمون قرار دادیم

دست چند نفر را گرفتیم

برای عزیزانمون کسانی که دوستشون داریم چیکار کردیم

بیاید خودخواهی ها  کینه ها حسادت ها دروغگویها سنگ دلی ها و .........

بزاریم کنار

بسه هر چی تو خودمون این چیزها را راه دادیم

بیاید دلمون را پاک و خالص کنیم و به ندای دلمون گوش کنیم

به ندای دلی که جایگاه عشقه

دلی که خونه خداست

 اونم خدایی که بنده هاش را دوست داره و بهشون عشق می ورزد

خدایی که تو کارش نه نامردی بوده نه تنهامون گذاشته و نه ترکمون کرده

خدایی که ما را خوب میشناسد و از دلمون خبر داره

خدایی که تو غم و غصه ها ما را رو دوشش میذاره

ولی در عوض ما چیکار کردیم فقط تا تونستیم

 از او دور شدیم و فراموش کردیم که خدایی داریم

حالا بیاید دلمون را صاف کنیم

تا خدا بیاد تو دلمون

مثل بچگی هامون موقعی که یه فرشته بودیم

این یه فرصته برای پاک شدن برای خود ساختن

پس بیایید همه با هم برای این فرصت دوباره خدارا شکر کنیم

و فقط از او بخواهیم که ما را از این سر درگم بودن و گمراهی نجات بده

و کمکمون کنه که همون بشیم که لیاقت داریم

همون بشیم که دلمون راضی ست

 و وقتی دل راضی باشه خدا هم راضی ست

امین

ببخشید اگه غیبتم طولانی شد

ماه رمضان خوبی داشته باشید

   در پناه حق یا علی

خدانگهدار

|+| نوشته شده توسط بنده خدا×××منتظرم در یکشنبه دوم مهر 1385 ساعت 17:17 |

عشق

پیمانه ای نزد من آورد

گفتم: چیست؟

گفت:درد است

گفتم:از بهر چیست؟

گفت:از بهر اثبات عشقت

گفتم:پیمانه ی را نهایتی نمی بینم؟

گفت:پیمانه ی عشق را منتهایی نیست

گفتم: چگونهسیراب شود ؟

گفت: پیمانه عشق سیری نمی داند

گفتم:طالب چیست

و کدام متاع لایق آن؟

گفت:هر آنچه جانت به آن وابسته است.

گفتم: مثلا؟

گفت: آرامش ـ قرار ـ وقت

حیثیت ـجان ـ هستی

و هر آنچه دوستش داری

گفتم:نشانه رضایش چیست؟

گفت:لبخند تو

گفتم:درچه زمان؟

گفت: به ندای هل من مزید او

گفتم:چه هنگام ندا در دهد؟

گفت: وقتی قوتی از جانت به او دهی

گفتم:تا چه زمان این کار ادامه یابد؟

گفت:تا آن زمان که تو ادامه داشته باشی

گفتم: پس عشقم چه می شود؟

گفت:وصالش دم به دم است.

|+| نوشته شده توسط بنده خدا×××منتظرم در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 ساعت 17:42 |

خدایا مرا به خودت نزدیکتر ساز

زندگی سفری است از خدا به خدا.

زمانی در پناه عشق خدا و کاملا نزدیک به قلب عاشقش زندگی می کردیم.

اما چرا او را ترک کردیم؟ چه کسی می داند!؟

فراموش نکنیم در هر قدمی که بر می داریم به  او نزدیکتر می شویم .

هر تجربه ای که از سر می گذارنیم

 ما را به قلبش نزدیکتر می سازد .

بس در قلبمان آرزو کنیم :

(( خدایا مرا به خودت نزدیکتر ساز ))

|+| نوشته شده توسط بنده خدا×××منتظرم در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385 ساعت 18:9 |

اغاز

یا لطیف

سال نو از آغوش مطهر خداوند فرا میرسد

و قلب من نیایش میکند:

خدایا ! مرا متبرک کن

تا هر روز که در راه رسیدن به تو گام بر میدارم

با تحسین و حیرت

زیبایی را بجویم که همانا سرشت توست

خدایا مرا برکت آن بخش

که هر روز وظیفه خویش را به انجام رسانم

به برادران و خواهرانم یاری رسانم

تا بار خود را در فراز و نشیب زندگی بر دوش کشند.

و هر روز نیایش کنم:

در آفتاب و باران بادا که خواست تو تحقق پذیرد.

سال نو را به تمام عزیزان تبریک میگویم

بازهم بوی حسین آمد

باز هم بوی کربلا آمد

باز بوی غریبی

باز بوی مظلومیت

السلام علیک یا ابا عبدالله

فرا رسیدن اربعین را به همه عزیزان تسلیت میگویم

|+| نوشته شده توسط بنده خدا×××منتظرم در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384 ساعت 13:36 |

بنام خداي عشق

عشق کربلا است و کربلا عشق

عطش عشق است و عشق عطش

و حسين تشنه، عاشق بود

 و كيست از حسين عاشق تر؟

حسين عشق را در محراب عشق آموخت

و براستي تنها حسين آموزگار عشق است

حسين تنها يك بهانه است

بهانه رستن

بهانه مست شدن

مگر نه اينكه عشق آن است كه معشوق را در سر سويداي خودي از خود رسته جستجو كرد

و چه كسي بهتر از حسين كه حتي با تكرار نامش ميتوان رها شد؟

 

*****************************************************

اين كه حسين فرياد مى‏زند - پس از اين كه همه عزيزانش

 را در خون مى‏بيند و جز دشمن كينه توز و غارتگر در برابرش

 نمى‏بيند - فرياد مى‏زند

كه: «آيا كسى هست كه مرا يارى كند و انتقام كشد؟»

«هل من ناصر ينصرنى؟»

مگر نمى‏داند كه كسى نيست كه او را يارى كند و انتقام گيرد؟

اين «سؤال»، سؤال از تاريخ فرداى بشرى است و اين پرسش

 از آينده است و از همه ماست و اين سؤال،

 انتظار حسين را از عاشقانش بيان مى‏كند و

دعوت شهادت او را به همه كسانى كه براى شهيدان

 حرمت و عظمت قائلند، اعلام مى‏نمايد.          دكتر شريعتي

|+| نوشته شده توسط بنده خدا×××منتظرم در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384 ساعت 12:15 |

یک سئوال
یا لطیف

سلام

امیدوارم تا اینجا از وبلاگ خوشتون اومده باشه و از مطالب آن استفاده

 کرده باشی

حالا دوست دارم به این سئوال جواب بدی

می دونی چطور جواب دادن مهم نیست صادقانه و خالصانه جواب دادن

مهم است فقط کافیه برای جواب این سئوال به دلت مراجعه کنی و ببینی

دلت واقعا چی میگد.

سئوال اینه:

خدا کجاست و احساس واقعی ات

 نسبت به خدا چیه؟

اگه دوست داری جواب بده.

یا علی

خدانگهدار.

 

 

|+| نوشته شده توسط بنده خدا×××منتظرم در شنبه شانزدهم مهر 1384 ساعت 15:55 |

انتظار

 

 

یا لطیف

 

انتظار

 

انتظار واژه ای معنوی برای آنهایی که در پی صبح جمعه ای میگردند

 

که از کعبه عشق فریاد ان بقیه الله به گوش خواهد رسید منتظریم.......

 

منتظر آن صبح جمعه روزی که مهدی خواهد آمد

 

........ و منتظریم که بیاید ........

 

آن وجود الهی مطهر الهی ، آن آخرین امام و آن پیشوای حقیقی ما و باید

 

به انی جمله ایمان داشته باشیم که او خواهد آمد

 

انتظار فرج از بهترین عبادت هاست...

 

پس بیایید به معنای واقعی اش منتظر ظهور آخرین امام شیعیان باشیم

 

پس به امید ظهور دستمان را به آسمان بلند میکنیم و میگوییم

 

الهم عجل للولیک الفرج

 

میلاد مهدی موعود را به تمام شیعیا ن جهان تبریک و تهنیت میگویم

 

 

|+| نوشته شده توسط بنده خدا×××منتظرم در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1384 ساعت 11:58 |

عشق چیست؟ 3

 

 یا لطیف

حكايت دل پاره موسي:

 

گويند : روزي موسي تورات مي خواند . شخصي از شوق پيراهن خود را پاره كرد . موسي پرسيد : (( چه مي كند ؟))

 

گفتند(( از شوق پيرهن بر تن پاره مي كند .)) موسي گفت : (( به او بگوييد از سر عشق ، دل را پاره كند نه پيرهن را!))

 

نماز و حكايت عاشقي :

 

شگفت آور است ! اگر بدانيم پاره اي از نماز ، سر بيان لطيفي است از عشق به همنوع . فرض كنيد كه در ساعاتي مشخص ، مسلمانان روي به يك نقطه مي آورند و كلماتي را مي خوانند . اگر ما خانه كعبه را يك دايره فرضي بدانيم و از بالاي كرۀ زمين بدان نگاه كنيم و در همان موقع آن دايره فرضي يا خانۀ كعبه را برداريم چه مي شود ؟ مي بينيم ميلياردها نفر انسان در يك ساعت معين روبروي هم مي نشينند و مي گويند :

السلام عليك ايها النبي و رحمه الله و بركاته ( سلام بر رسول الله و رحمت خدا بر او باد !)

 

السلام علينا و علي عباد الله الصالحين

 

(سلام بر ما و بر بندگان صالح خدا)

السلام عليكم و رحمه الله و بركاته

 

(سلام بر تو ورحمت خداوند بر تو باد !)

دقت كنيد! ميليون ها انسان در ساعات معيني روبروي هم دايره وار مي نشينند و به يكديگر سلام مي كنند و رحمت خداوند را براي هم مي طلبند .

(( هلن كلر)) در تأ ييد عشق ورزي به ديگران مي سرايد:

 

هرگاه قلبتان براي ديگران مي تپد ، فرشتگان برايتان دست تكان مي دهند !

 

(( ژان مورو)) در تأييد آن شاعر ايراني كه سروده:

 

عشق بايد پا درمياني كند  

تا آدم احساس جواني كند

 

مي گويد :

پير شما را از عشق دور نمي كند

 

ولي عشق، پيري را از شما دور مي كند !

 

ونيز (( فيتز جرالد)) سرزمين عشق را نا محدود مي خواند وكي گويد :

 

(( تا كنون هيچ كسي حتي شاعران نيز نتوانسته اند

 

نهايت عشقي را كه دل آدمي پذيرنده آن است ، اندازه بگيرد!))

 

اما (( فريدون مشيري )) به نوعي زيبا و نغز دار از ( دوستت دارم ) صحبت مي كند :

 

دوستت دارم را من دلاويز ترين شعر جهان يافته ام

دامني پر گل از اين گل  كه دهي هديه به خلق

 

كه بري خانه دشمن كه نشاني بر دوست

راز خوشبختي هر كس به پراكندن اوست!

 

و (( ريچارد برانيكان)) با واژگاني شيرين –ولي شكمو!- درباره عشق عشق خطاب به معشوق مي سرايد :

 

تو نسخه تمام شيريني ها هستي

كه من در تمام طول عمرم خورده ام !

 

فرزانه اي سخن غريبي درباره عشق دارد :

(( عشق، آهوي كوري است كه در ته دريا ،پي چشمان گل نامعلومي مي گردد!))

 

كشفي شگرف!

 

اما ، آخرين كشف دانشمندان اين است كه روح و مغز آدمي را حباب هاي زوج زوجي فرض كرده اند كه در آن حباب ها هر يك از صفات آدمي در كنار

 

هم قرار دارند ، مانند: ((كينه ، گذشت)) ، (( خشم ، آرامش)) ،(( عشق

 ، نفرت)) ، (( مهرباني ، دشمني )) ، (( غم ، شادي)) و مشابه آن .....

 

در اين جايگاه هر يك از صفات آدمي رشد بيشتري داشته باشد ، باعث مي گردد كه حباب مقابل آن كمتر رشد

 

نمايد ، مثلاً : اگر انساني در وجودش (( كينه )) رشد نمايد ، طبعاً حباب مجاور آن (( گذشت )) كوچكتر مي  گردد و اگر در وجود انساني (( شادي وشعف )) رو به رشد گذارد ، قهراً حباب ((غم )) هر روز كوچكتر مي گردد.

 

اين مثال را براي مابقي صفات خود در نظر بگيريد و خوب روي آن فكر كنيد . در وجود شما كدام حباب رشد بيشتي داشته است ؟

 

پس اگر صفت مهرباني و عشق در وجود ما بيدار شود، بقيه صفات ناپسند ما به نسبت ضعيف خواهد شد ، تا جايي كه به مرور از بين مي رود و اين

 

است كه عرفا عشق را عامل فقرب به پيشگاه حق دانسته .گفته :

 

هل الدين الا الحب (( آيا دين جز محبت ، چيز ديگري هست ؟))

 

و شاعري در تأييد آن سروده :

چو گيرد خوي تو مردم سرشتي

 هم اينجا وهم آنجا در بهشتي

 

(( جبران خليل جبران )) گويد : (( تنفر جنازه اي است . كداميك از شما مايل است قبري باشد ! ))

 

و از آنجا كه هيچ كشوري دو پادشاه نخواهد داشت ، اگر كسي در دلش

 

كينه، بخل و حسد باشد ، عشق هرگز بر دلش محمل نمي گزيند و در تأيید اين مهم نازك انديشي سروده:

 

اي كه مأيوس از هر سويي بسوي عشق رو كن

 قبله دلهاست اينجا هرچه خواهي آرزو كن

 

تا دلي آتش نگيرد حرف جانسوزي نگويد

 حال ما خواهي اگر ، از گفته ما جستجو كن

 

چرخ كجرو نيست، تو كج بيني اي دور از حقيقت

 گر همه كس را نكو خواهي ، برو خود را نكو كن

 

(( احمد شاملو )) اشك را لبخند عشق مي داند و مي سرايد :

اشك رازيست ،                                 لبخند رازيست

 

عشق رازيست                                و اشك آن لبخند

                       لبخند عشقم بود!

 

 

نگاه گنيد (( حلاج )) چگونه عشق را به تصوير مي كشد :

منصور حلاج بردند تا بر دار كشند ، يكي از ياران ، گريان ونالان پرسيد :

 

(( عشق چيست ؟)) منصور لبخند زد وگفت: (( امروز بين وفردا بين و باز پسين فردا بين .))

 

پس ، در آن روز حلاج را بكشتند و ديگر روزش بسوختند و روز سوم خاكسترش بر باد دادند !

 

سلطان سخن سعدي نبود عشق را باطل بودن عمر مي شمارد و ميسرايد :

 

سعدي ار عشق نتازد ، چه كند ملك وجود

حيف باشد كه همه عمر به باطل برود

 

اما (( افلاطون )) ، عشق را يك مرض فرض كرده و مي گويد :

 

(( عشق تنها مرضي است كه بيمار از آن لذت مي برد !))

 

مسيح عليه السلام عشق ورزي را يازدهمين دستور خداوند مي داند و ميسرايد : من يازدهمين دستور خداوند را برايتان مي گويم :

 

عشق بورزيد ، به ديگران عشق بورزيد ،

 

همان گونه كه من به شما عشق ورزيدم!

 

حكم جديدي هم به شما مي دهم ، ديگران را بپذيريد همان گونه كه من شما را پذيرقتم !

 

و (( خواجه شيراز )) عشق را رهايي از دو عالم مي داند و مي گويد :

 

فاش مي چويم و از گفته خود دلشادم

 بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم

 

و (( شكسپير )) با نگاهي لطيف ، عشق را عذاب مي داند و مي سرايد: (( عشق غالباً يك نوع عذاب است ، اما محروم بودن از آن مرگ است ! ))

 

(( ولتر )) ، عشق را هجوم يك سپاه مي داند و مي گويد:

(( عشق قوي ترين سپاه است ، زيرا در يك لحظه بر قلب و مغز و جسم حمله مي كند ! ))

 

دكتر (( آلكسيس كارل )) هجران رد عشق را دست مايه تعالي روح مي داند و مي گويد :

 

عشق وقتي كه به مطلوب خود نرسد ، روح را تحريك مي كند و بر مي انگيزد ، اگر (( بئاتريس )) زوجه (( دانته)) شده بود، شايد  ديگر اثر بزرگ شاعر (( كمدي الهي )) به وجود نمي آمد !

 

خالق اثر عظيم جنگ وصلح تولستوي عشق را گوهر مي داند و مي گويد :

 

((عشق گوهري است گرانبها ، اگر با پاكي توأ م باشد!))

 

اما (( حافظ )) ، قصه عشق را نا مكرر مي داند و مي سرايد :

 

يك قصه بيش نيست غم عشق و اين عجب

كز هر زبان كه مي شنوم نا مكرر است

 

((دكتر شريعتي )) مي گويد :

(( آنجا كه عشق فرمان مي دهد ، محال ، سر تسليم فرود مي آورد !

 

فرزانه اي براين باور است كه :

 ((عشق چيزي نيست جز باراني از غم ، پشت يك لبخند!))

 

(( اميلي ديكنسون )) شاعر آمريكايي مي سرايد :

 

كسي كه بهشت را بر زمين نيافته است آن را در آسمان نيز نخواهد يافت

خانه خدا نزديك ماست و تنها اثاث آن عشق است .

 

(( اشو )) عشق را نشانۀ حضور خدا وند مي داند و مي سرايد :

 

آن گاه كه(( عشق)) ورزي (( خدا)) در هر سو حاظر است .

 

آن گاه كه نفرت وحودت را تسليم خود سازد  ((ابليس )) در هر سو حاظر است.

 جايگاه توست كه خود را بر واقعيت تحميل مي كند !

 

(( امام علي )) (عليه السلام) در حديث لطيفي مي فرمايد: (( اگر دو نفر دراين جهان در كنار هم نشينند و با هم از عشقي پاك و آسمتني بدون آلودگي و غرض هاي نفساني سخن گويند ، من نفر سوم خواهم بود !))

 

(( مولانا )) آخرين كلام را در معناي عشق در پس قرن ها مي خواند :

 

هر چه گويم عشق را شرح و بيان

 چون به عشق آيم خجل آيم از آن

 

گرچه تعبير زبان روشن تر است

 ليك عشق بي زبان روشن تر است

 

چون قلم اندر نوشتن مي شتافت

 چون به عشق آمد قلم بر خود شكافت

 

عقل در شرحش چو خر در گل بخفت

 شرح عشق وعاشقي هم عشق گفت

 

حال دانستيم كه عشق عامل حركت ما و بهانه و بهاي زندگاني ماست و عشق به طبيعت و عشق به همنوع منجر به عشق به حضرت دوست ميگردد.

 

مرز ميان عشق حقيقي و مجاز كجاست ؟

اين سوال يك جواب ساده دارد ! اگر كسي را كه دوست داريد دست بر شانه اش بگذاريد ، اگر روح شما ، عطر و بوي نيمه گمشدهتان را گرفت ، آن عشق حقيقي و اگر جسم شما احساس حضور كرد ، آن عشق مجازي و دوروغي است .

 

به تعبير زيباي دكتر شريعتي :

(( عشق حقيقي ، عشقي است فراتر از انسان و فراتر از خدا!))

 

(( جبران خليل جبران )) در تأييد سخن دكتر شريعتي مي گويد :

 

(( عشق حقيقي در باغچۀ روح شكوفا مي گردد و عشق مجازي در بستر جسم!))

 

(( مولانا )) نيز باصله عشق حقيقي و مجازي را به نوعي كاملاً شفاف بين مي نمايد :

عشق ها گر كز پي رنگي بود

 عشق نبود عاقبت ننگي بود

 

در يك كلام : عاشق ، خداوند را در زير مردمك نرم ونازك معشوق خويش مي فهمد و در زير زبان دلش او را مي چشد . او به طبيعت و به هستي عاشقانه مي نگرد و محراب دلش خالي از حسد ، كينه ، نفرت و لبريز از شعف و شادماني و ايثار و اغماض است و پيوسته به زندگي با لبخندي سبز مي نگرد و نشانه اش اين است كه از نالۀ بلبل پريشان مي شود :

 

گر نخل وفا برندهد، چشم تري هست

تا ريشه در آب است ، اميد اثري هست

 

آن دل كه پريشان شود از نالۀ بلبل

در دامنش آويز كه از وي خبري است

 

اينك اگر سخناني كه تا اينجا گفته شد ، دل شما را گرم مي دارد ، آن را به دندان دل بگيريد كه آن حقيقتي است سخت ناياب !

به قول شمس تبريزي : (( هر اعتقاد كه تو را گرم مي دارد ، آن را به دل نگه دار و به عمل نشان ده كه اين كار خردمندان خداجو ي هست !))

 

و بياييد تا بياموزيم:

 

نجابت را از كل سرخ / لطافت را از بهار

عطش را از تابستان / تنهايي را زا پاييز

 

پاكيزگي را از زمستان / عشق را از اغماض

ايثار را از عشق / و دوست داشتن را از مادر !

 

چكيده مطالب :

_طبق آخرين پژوهش روانپزشكان ، انسانهايي كه نور محبت و عشق از وجود آنان مي تراود ، خيلي كمتر از بقيه افراد بيمار مي شوند !

 

_فراموش نكن! دوست داشتن انسانه ، نقطه پاياني است بر تمامي رنجها !

 

_ از همين امروز به شيشه عينكت رنگ محبت بزن ! نظاره كن آثار شگرف آن را !

 

_ مطمئن باش ! كسي كه محبت ندارد ، هيچگاه وجود خداوند را احساس نخواهد كرد !

 

_ ايمان ، عبادت كردن نيست ! ايمان محبت است وعشق!

 

_ عاشق باش تا عطر وبوي خداوند را بگيري و شبيه او شوي !

 

_ بايد بدانيم ، عشق (( فرزند )) يك مهرباني ساده است و بس !

 

 عشق يعني ، همسايه مان را دوست بداريم ، برگ هاي درخت را و كبوتر ها را حتي كلاغ ها را ستايش كنيم ، بخاطر سياهي رنگ پرهايشان و كاكتوس ها را دوست بداريم !! بخاطر اينكه لطافت گل سرخ را به ما  مي فهمانند !

_ عشق دلمشغولي لطيفي است كه معجوني است از  صداقت ، حركت ، شتاب ، پاكيزگي ، اشك ، شعف و دلشوره !

 

_ يقين بدانيد ! يگانه پل اين جهان و آن جهان عشق است!

 

_عشق ، استارت موفقيت و انگيزه اجراي تمامي كارهاي سخت و دشوار است !

 

يادت باشه! اگر عاشق باشي و عشق در وجودت لانه كند ، ديگر جايي براي خشم و كينه و عداوت باقي نخواهد ماند !

 

_ عشق يعني ، يافتن بهشت در روي زمين !

 

_ بفهميم و درك كنيم كه ميان عشق حقيقي و عشق مجازي ، فاصله اي است به اندازۀ يك قرن نوري !

 

عشق حقيقي يعني ، حركت عمودي از خاك به ملكوت كه آن را ((سفردل)) نامند ، عشق مجازي يعني ، حركت افقي در روي زمين كه آن را((سفر گل ))نامند .

 

_ عاشق باشيد ! عاشق باشيد ! و عشق بورزيد ، اما هيچگاه احساس را با غريزه اشتباه نگيريد !

 

_ فرق بين عاشق و غريزه طلب ، به نازكي يك پوست پياز است ! مواظب باشيد سر نخوريد !

_ رشد عشق حقيقي در بستر روح است و عشق مجازي در بستر جسم !

مواظب باشيد ! يافتن مرز ميان عشق و غريزه ، بسيار دشوار است !

 

_ ميوه عشق حقيقي راح روح است و ميوه عشق مجازي تجزيه روح !

 

جان كلام : عشق حقيقي يعني ، پرداختن به روح و عشق مجازي يعني ، پرداختن به جسم .

  

آخرين كلام !

 

اينكه آموختيم : ما براي آموختن و آموزش سپس آزمايش و نه آسايش ! بلكه آرامش به این جهان گام نهاده ايم تا عشق و خلاقيت خداوند را در زمين ادامه دهيم . آمده ايم تا به ارتقاءو تعالي روح وعقل دست يابيم.

 

رسالت و مسئوليت ما ، هما تا يافتن نيمه گمشده مان مي باشد ، پاره هايي از وجود ما كه در اين جهان حضور دارند و ما با پيوستن به آنان كامل مي شويم و به تعبيري ، به بهشت دست مي يابيم .

 

زيرا ، بهشت يعني ، كامل شدن !

 

به ياد مي آوريم آن گاه كه به خاطر شجاعت پدرمان آدم عريان و گريان از قلب آسمان به زمين پرتاب شديم و گروهي ما را (دوزخيان روي زمين ) نام نهادند ، غافل از آن كه وقتي خداوند آن غصيان عزيز را در وجود(( آدم )) ديد ، بار مسئوليتي شگرف را بر دوش فرزندان او نهاد . اينكه به خود مي نگريم كه چه ارگانيزم پيچيده وپيشرفته و شگفت انگيزي در وجود كوچك ما نهاده شده و حيرت زده هستيم و دز عين حال سرازير از دلهره اي شيرين ، و در دل نجوا مي كنيم :

 

كوه ها بار امانت تنوانست كشيد

 قرعه فال به نام من ديوانه زدند

 

دلهره داشتيم از عظمت اين امانت كه بر دوش نرم و نازك ما نهاده شده و حلاوتي داريم بياد ماندني از اينكه شايستگي آن را داشتيم كه حامل پيام و جانشين آن لطيف عزيز شويم در روي زمين !

 

آن گاه خداوند بر پيشاني مان نام (( اشرف مخلوقات )) را نهد و پاره اي از دل خويش را در سمت چپ سينه مان نهاد و قفسي از استخوان بر آن كشيد تا هيچكس را ياري ورود با آن خانه نباشد ، جز او ! و چكه اي از نور تفكر خويش را در چكاد بدن ما چكاند كه تا آخر عمر گواه جدال عقل و دل ، انساني معتدل شويم كه صد البته اين دوستي هميشه داراي تاريخ مصرف ! بوده و ديري نمي پايید كه به حال جدال هميشگي و از هم گسيختگي مي رسد .

 

آن گاه به قدرت تفكر او آموختيم كه تنهايي را رها و از درون غارها به مزارع سر سبز سرازير و باهم ، عاشقانه زيستن را تجربه كنيم و براي زيستني لطيف ف (( اجتماع را بنيان نهيم . آن انسان ساده انديش عريان وحشي ديروز ، اينك موجودي شده كه معناي واژگان را با تيغ تعقل از يكديگر تميز مي دهد و سال هاست در هوا كردن موشك ها ، مات و مبهوت است و خدا را از ياد برده است و خداوند انگشت حيرت به دندان پشيماني گزيده ، از اين

 همه نعمت كه بي دريغ به اين فرندان آدم عنايت فرمود و هيچ كس قدر او را ندانست و نشنخت ، جز گروهي اندك!

 

اكنون ما همان گروه اندك انگشت شمار هستيم !

تعجب نكنيد ! اگر من و شما در شمار آن گروه اندك نبوديم ، قهرا، در شرايط ديگري بسر مي برديم و انگشت نگاهمان هرگز اندام اين واژگان را لمس نمي كرد .

 

آري ! ما آمديم تا فرايندي را طي كنيم به نام ((زندگي )) ، طي طريقي حهت دار و هرف مند! زيرا به خوبي مي دانيم كه هيچ غباري بي هدف در هستي خلق نشده و درك اين مهم كه حتي خود زندگي نيز هدف نيست ! بلكه آن نيز وسيله اي است براي تعالي روح و تغيين جايگاه ما در هستي !

 

سپس ابزار خدا دادي را به كار گرفتيم و چند جرعه از جام دل و چند فرمول از عقل را ره توشه سفر سنگين خود كرديم ، ان گاه دانستيم كه بايد رفيقي شفيق و درست پيمان داشته باشيم تا شريك گرمابه و گلستان ما گردد . كسي كه همواره در لحظه لحظه زندگي در كنارمان جاري باشد ، يك دوست ، و دانستيم كه در اين سنگلاخ سخت و دشوار فقط با ارتقاء و تعالي تفكر و عقلانيت است كه مي توان به چكاد رفيع خود آگاهي رسيد و بعد از تسخير قله ان و نصب پرچمي با نوشتۀ : من به آگاهي رسيده ام ! ديگر از طعم تير غم ، سينه چاك نمي كنيم و شاديمان شيون سر نمي دهد و اشك در غم ما پرده در نمي شود و از شوق و شعف ، پيرهن پرهيز از تن نمي دريم ، زيرا به خوبي آگاهيم كه غم وشادي معلماني هستند كه براي تربيت و پرورش روح ما آمده اند ، با اين تفاوت كه يك معلم با دستاني سر ريز از شكر و لباني لبريز از لبخند مي آيد و معلم ديگر با چروكي بر جبين و تازيانه اي در دست ! و در اين لحظه ، ما هستيم كه با تيغ عريان خود آگاهي آنان را از هم تميز دهيم و با اعمال ( مديريت احساس ) اعتدال و آرامش را بر خويشتن خويش حاكم گردانيم .

 

اينكه از ستم و نا رواي هايي كه ديگران به ما روا مي دارند ، فغان نمي كنيم ، زيرا به خوبي آگاهيم كه همه انسان هاي به ظاهر خوب يا بد ! هميشه به عنوان يك آموزگار در كنار ما جاريند ، درست مانند گل ها !

 

بعضي گل ها آمده اند تا با بوي بد خويش بگويند : گل سرخ چقدر خوش عطر است !

 

اكنون با نگاه يك روانشناس عالم به اين باور رسيدايم كه لبخند ، مولود شوق و شعف است و پيام آور آرامش و آغازگر زيستي شوقناك ، همان گونه كه به دليل فتح چكاد خود آگاهي ، دلي سر ريز از غم داريم ، به همان

 گونه بايستي لباني لبريز از شكر لبخند بر لبانمان جاري باشد و با دلي خونين لبانمان سبز باشد از خنكاي خنده !

 

اينك چشمها را بايد شست ، جور ديگري بايد ديد، گذشته ها رارها و آينده را در آغوش كشيد و روي به گذشته كرده و به خاطر لغزش هايمان كلاه از سر برداريم يعني ،((پوزش))و به خاطر آينده آستين بالا بزنيم يعني  ((

 

تلاش )) و به اشك ها و لبخند ها ، شكست ها و موفقيت ها و مشكلات به عنوان يك آموزگار  فهيم و فرزانه بنگريم

 

كه آمده اند تا در كلاس زندگي به ما بياموزند :

(( وقتي سر خط مي نويسيم ، زندگي ، نيم نگاهي هم به آخر خط داشته باشيم كه كج نرويم ! زيرا زندگي يك بوم نقاشي است كه در آن از پاك كن خبري نيست ! و ياد بگيريم كه: در دفتر مشق زندگي ، خطاهاي ديگران را با پاك كن اغماض پاك كنيم تا پيوسته دفتر افكارمان سپيد بماند و پاكيزه ! ديگر غر نزنيم و گله نكنيم كه چرا رنج هاي ما بيشتر از بقيه مردم است ، زيرا اكنون مي دانيم :

 

آنان كه عزيز ترند ، جام بلا بيشتر دهندشان !!

اكنون به خوبي مي دانيم : پژواك عمل ما در اين جهان

 

چون كوه همواره به سوي ما جاري است .

اين جهان كوه است وفعل ما نداست

 

سوي ما آيد نداها را صدا

 

حال ، اگر هر انساني را يك صندوق پست به مقصد خداوند بدانيم و اعمال خود را يك نامه ، آيا باز هم به خود اجازه خواهيم داد كه عمل زشتي را درباره يك انسان انجام دهيم؟

 

اكنون اگر خنكاي فرح بخش و لطيف زيستي طربناك را مي خواهيم ، بايد لقمه عشق را در فهرست غذاي روح خويش قرار دهيم زيرا به خوبي آگاهيم كه غذاي روح انديشه است .

 

و از هم اكنون به همه چيز و به همه كس عشق بورزيم،

 

نور بنوشيم ، دوست داشته باشيم و باز هم عشق بورزيم .

 

عشق به يك دانه شن ، به آفتاب ، به بيابان به شكست ، به شمع ، به اشك به تنهايي ، به لبخند ، به سجاده  به خدا ، به بهار ، به سكوت به ناكامي ، به رنج ، به بي كسي و به غباري كه از بال بر پيشاني گل سرخ مي نشينيد !

 

تماميت هستي را به تماشا بنشينيم و به هريك از آنها هوار هوار !

عشق بورزيم ، زيرا اكنون مي فهميم كه تنها دوست داشتن و مهر ورزي يگانه راه كاميابي و آسوده زيستن در هستي است 

 زيرا ذات خداوند ((عشق)) است! به ياد آوريم ان زمان را كه خدا با خستگي وصف ناپذير خويش هستي را به تصوير كشيد ، لختي نشست تا نفسي تازه كند ،نيم نگاهي به آخرين و زيبا ترين مخلوق خويش كرد و نجوا كنان فرمود :

 

(( تو را براي تجسم بخشيدن به عشق خلق كردم كه با همه توان و هستي ات عشق بورزي و ايثار كني تا فرشتگان بدانند ، چرا بايد تو را تكريم كنند؟))

سپس با غباري از مهر خويش ، طبيعت را از آن هفتمين سقف آبي آسمان گرد افشاني كرد و بدين سان، همه هستي ، غطر وطعم (( عشق)) را گرفتند .

 

اكنون خورشيد را به تماشا بنشينيد كه چه مشتاق و شيفته و سخاوتمند و وسيع و بي نياز ، نور خويش را بر همه ، به يكسان بدون هيچ گونه چشمداشتي مي افشاند و هديه مي كند ، زيرا از خالق خود آموخت كه :

 

                       «عشق يعني ايثار»

نگاه كن ! پروانه را كه جان عزيز خويش را فداي شعله شمع مي كند و هستي اش را با ايثار و عشق در كوير آتش مي سوزاند .

 

بنگر در پگاه با كره فروردين گل را ، كه در اوج جواني همه هستي خود را با سخاوتي شگرف براي زنبور عسل ، چون سفره اي لبريز از صميميت و مهرباني مي گستراند تا زنبور عسل بيايد و همه هستي او را در يك جرعه سر كشد !

 

به تما شا بنشين ، ماهي قرمز بركۀ تنها يي را كه در ميان آب هاي آبي آرام به گرسنگي جوجه هاي مرغ ماهيخوار مي انديشد و ذهن نگران و آشفته خواب را از چشمان خسته و مهربانش مي ربايد و به اين بهانه! آن قدر خرامان در سطح آب خودنمايي مي كند تا لحظاتي چند اندام كوچك او ضيافت رنگيني شود براي سفره خالي مرغ ماهيخوار وجوجه هايش ! با اين عمل ، ماهي قرمز بركه ، زسالت خويش را به انجام مي رساند ، زيرا او آمده بود  تا با مرگ ظاهري هود پيام آور عشق خداوند باشد در زمين !

 

نگاه مي كنيم كه سر گله آهوان در دشت چگونه اندام ترد ونازك خويش را ايثار مي كند و با چشماني معصوم به دندان تيز پلنگ مي نگرد كه تا چند لحظه ديگر او را مي درد و از ترس بر زانوان نازكش مي لرزد ، اما مي ايستد تا پلنگ او را پاره پاره كند و بعد از ريخنم خون او ، از خون بقيه آهوان بگذرد !

آن آهو با ايثاري شگرف جان خويش را فداي ياراني مي كند كه حتي غالب آنها را نمي شناسد ، .لي آهو به خوبي مي داند كه خود را به خاطر عشق ذبح مي كند و در دل نجوا مي كند :

 

پرواز را به خاطر بسپار ، پرنده مردني است!

 

عشق تجسم عيني مي يابد در وجودم نرم و لطيف آن بره اي كه خود را در مقابل چشمان عقاب به نمايش مي گذارد و به فرار تظاهر مي كند ! زيرا در ذهن سپيد خويش مي انديشد كه جوجه هاي عقاب چند روزي است

 

كه هيچ نخورده اند و لحظاتي بعد ، اندام نرم او چاشتگاه سفره جوجه هاي عقاب مي گرددو در آخرين دم حيات خويش، لحظه اي كه خواب مرگ ، آرام آرام پلك هايش را فرو مي بندد ، شاهد رويش لبخند شعف و شادماني است بر گونه هاي كوچك جوجه عقاب ها و در دل به خويش مي بالد كه توانسته است آن عشق خداوندي را تجسم عيني بخشد و رسالت خود را به اتمام برساند !

 

نگاه كن ! زنبور عسل زمني كه گرده گل ها را طي ساعت ها و ماه ها با وسواس و دقتي شگرف در لانه خود به عسل تبديل مي كند و بعد از تحمل آن همه رنج وقتي مشاهده مي كند كه دسترنج او ، كام اشرف مخلوقات را حلاوت مي بخشد ، از شادي در پئست خود نمي گنجد كه مسئوليت و وظيفه خويش را به نحوي مطلوب به انجام رسانده است و بدين ترتيب حياتش معنا يافته است !

 

آري ! اين گونه ترنم تربناك عشق با تفكر ژرف خداوند در ذره ذرۀ غبار هستي جاري است !

 

اكنون با رويت هجوم ايثار و عشق در طبیعت به خوبي آگاهيم كه بايد ، (( همه هستي خويش را يك لقمه نور كنيم و در دهان گرسنه اي بگذاريم تا سير گردد اما، از ايمانش نپرسيم!))

 

تنها در اين لحظه شكوهمند و شيرين است كه ما شبيه خداوند مي شويم و پژواك لبخندش را در آسمان مي شنويم كه شعفناك و شوقمند مي سرايد : آفين بر نيكو ترين خلقت من !!

 

آري! در اين لحظه عطر آگين است كه ما شميم حضرت دوست را به همراه خود به ارمغان مي آوريم و محبوب مطلوب ان معبود مي شويم .

 

اينك ما بر بستر آگاهي و خرد ، تولدي يدباره يافته ايم و دل آشفتگي هايمان ديگر ، ندانستن ها نيست ؟ بلكه تعلق خاطري شوقناك است به بيشتد دانستن ، زيرا به خوبي مي دانيم كه :

 

دانستن حاصل خواندن است

فهميدن ، حاصل فكر كردن است و درك، حاصل رنج بسيار !

 

تولد دوباره مان اكنون آغاز مي شود و از پوسته سخت تفكرات كهنه و قديمي خويش بيرون آمده و شوقمند و شعفناك چون (( بودا)) صبور وصادق بر قله سپيد اعتكاف محمل گزيده و به لحظه لحظه زندگي لبخند مي زنيم ، آن گاه كه همه هستس مان پاره اي از اين جهان مي گردد ولي از ما مي ربايندو ما تكيده و تلخ وخسته و خاكستري مي شويم . يا آن گاه كه تكه اي از وجودمان !را با نگاهي خيس مي نگريم كه در دل خاك به امانت مي سپاريم و در دل مي گوييم:

 

غم اين خفته چند، خواب در چشم ترم مي شكند !

 

و در آن لحظه دردناك كه از دست ستمي شيون مي كشيم و اشك مي ريزيم يا آن گاه كه دل ساده مان را عزيزي مي ربايد و ما از شوق در محراب دل تنهاييمان دف مي زنيم و سماع مي كنيم و با ساده انديشي !مي انگاريم كه ناز بالش نرمي براي احساس ترد و نازك خويش يافته ايم ، غافل از فرداها ،كه يك بغل درد و دوري و دريغ برايمان به ارمغان مي آورد !

 

اكنون به تمامي اين لحظه ها همچون (( بودا)) متبسم وآرام به مانند : آبي آرام آسمان ها و بر لحظه لحظه هاي خويش با چشماني سر ريز از اشك وشعف مي نگريم و انگار كسي در دلمان مي خواند :

 

اگر تنها ترين تنها شوم ،باز توهستي !

 

آري تو كه از پدر ومادر بر من مهربان تري ! اي عزيز ماندني !

 

اي ناب سخت ياب

 

تو يگانه شاهد شريفي بر لحظه لحظه هاي رنج من !

 

اي خوب خواستني !

 

اكنون دستان دردمند و نيازمند خويش را بر آستان نيلوفرينت مي گشاييم

 

از تو براي همسايه مان كه نان ما را ربود نان !

 

براي ياراني كه دل ما را شكستند ،مهرباني

 

براي عزيزاني كه روح ما را آزردند بخشش !

 

و براي خويشتن خويش ، آگاهي ،

 

عشق وعشق وعشق

 

مي طلبيم!                                                                       آمين!

 

پایان مبحث عشق

 

|+| نوشته شده توسط بنده خدا×××منتظرم در سه شنبه یازدهم مرداد 1384 ساعت 11:34 |

عشق چیست؟ 2

 

 

 

 

 

 

 

    یالطیف                                                                                                                                                 

   حكايت   آلبر كامو و عشق

 خبرنگاري مدام در تعقيب آلبر كامو نويسنده الجزايري مقيم فرانسه بود تا از آخرين آثار گامو باخبر گردد تا

 

بالاخره آلبر كامو را در تريايي در پاريس ملاقات كرد و در اولين سؤالش از

او پرسيد : اگر به شما بگويم كه لازم

 

است كتابي در باره جامعه بنويسيد آن را مي پذيريد ؟و يا با آن مخالفت مي كنيد !

 

آلبر كامو پاسخ داد : البته كه قبول مي كنم ، اين كتاب صد صفحه خواهد داشت كه نودو نه صفحه آن سفيد

 

است و هيچ چيز در آن صفحات نوشته نمي شود .

اما در پايان صدمين صفحه مي نويسم تنها وطيفه انسان

 

عشق ورزيدن است !عشق ورزيدن  ! عرفا درباره پيدايش عشق گويند :

 

عشق را از عشقه گرفته اند ! و عشقه آن گياهي است كه در باغ پديد مي آيد در بن درخت .اول بيخ در زمين

 

 سخت كند ، سپس سر بر آرد خود را در درخت پيچد و همچنان مي رود تا جملۀ در خت را در فراگيرد .و چنانش

 

در شكنجه كشد كه نم در ميان رگ درخت نماند .

و هر غذا كه به واسطه آب و هوا به درخت مي رسد ، به

 

تاراج مي برد ، تا آنگاه كه درخت خشك شود .همچنان است در عالم انسانيت ،كه خلاصۀ موجودات است!

 

((امانوئل ))عشق را در قالب هاي متفاوت مي بيند ومي سرايد :در اثر يك هنرمند ايثار يك شهيد عزم يك رهبر

 

محبت والدين گرفتن دست كودكي و عبور دادنش از خيابان هر عملكرد مهربانانه و آميخته به عشق نور و

 

قدرت بيشتري به حقيقت خدا در جهان مي بخشد . عمل كردن به عشق در واقعيت فيزيكي و با آن زيستن پاسخ

 

به نداي خداي درون است ! ((خواجه شيراز )) اساس جاودانگي را عشق مي داند و مي سرايد :

 

هرگز نميرد آن كه دلش زنده شد به عشق

 ثبت است بر جريده عالم دوام ما

 

و پنداري صداي سخن عشق را مي بيند ! كه چنين مي سرايد :

 

از صداي سخن عشق نديدم خوشتر

يادگاري كه در اين گنبد دوار بماند

 

((راما كريشنا ))عشق را در غالب دوست داشتن ديگران مي داند و مي گويد:

 

روزي جوان ثروتمندي نزد استادم آمدو گفت: عشق را چگونه بيابم تا زندگي نيكو داشته باشم .

 

استادم مرد جوان را به كنار پنجره برد و گفت: پشت پنجره چه مي بيني ؟

 

مرد گفت : آدمهايي كه مي آيند و مي روند و گداي كوري كه در خيابان صدقه مي گيرد .سپس استادم آيينه بزرگي

 

به او نشان داد و گفت :اكنون چه مي بيني ؟

مرد گفت : فقط خودم را مي بينم .

 

استادم گفت: اكنون ديگران را نمي تواني ببيني ! آيينه وشيشه هر دو از يك مادۀ اوليه ساخته شده اند ، اما

 

آيينه لايه نازكي از نقره در پشت خود دارد و در نتيجه چيزي جز شخص خود را نمي بيني خوب فكر كن ! وقتي

 

شيشه فقير باشد ، ديگران را مي بينيد و به آنها احساس محبت مي كند ، اما وقتي از تقره وجيوه (يعني،  ثروت)

 

پوشيده مي شود ، تنها خودش را مي بيند .

اكنون به خاطر بسپار : تنها وقتي ارزش داري كه شجاع

 

باشي و آن پوشش نقره اي را از جلوي چشمهايت

برداري ، تا بار ديگر بتواني ديگران را ببيني و دوستشان

 

بداري . آن گاه ، خواهي دانست كه ، ((عشق يعني ، دوست داشتن ديگران !))

 

((جبران خليل جبران)) بر اين باور است كه :

ايمان بدون عشق شما را متعصب ، وظيفه بدون عشق

 

شما را بد اخلاق ، قدرت بدون عشق شما را خشن ، عدالت بدون عشق شما را سخت و زندگي بدون عشق

 

شما را بيمار مي كند .

((رابرت برانينگ)) فقدان عشق راچنين مي سرايد :

 

عشق را از زمين بگيريد !

چه مي ماند ؟به جز يك گور بزرگ

 

براي دفن كردن همۀ ما !

اما ((رينهولد نيبور )) بخشش را فرايند عشق مي داند و

 

مي سرايد : « بخشودن هدف غايي عشق است !»

((بارب ايهام)) عشق را ياري رساندن به ديگران مي داند

 

و مي گويد :عشق آن است كه ، با همۀ توان خويش ديگران را ياري كني تا به روياي خود واقعيت بخشد .

 

عشق سفري بي انتهاست ، در امتداد نياز ديگران

وشايسته آنكه بكوشد ، بنوشد و دل را بگسترد و عشق

 

پيماني است

كه نان شادماني و رويش و سرشاري را ميان تو وديگران

 

تقسيم كند!

اما از ياد نبريم! براي عاشقي بايد اول طلب نماييم و

 

همچون عطار ، كفشهاي مكاشفه را به پا كنيم و هفت شهر عشق را بگرديم تا بفهميم كه اين هفت مرحله :

 

طلب ، عشق ، مغرفت، توحيد ، استغنا ، حيرت و فنا چيست ؟

 

و عشق را بايد همانگونه كه مولانا فرمود ، ابتدا از طبيعت و هستي بياموزيم ، از خورشيد كه اين گونه

 

مشتاق و بي شكيب ، گرمي خويش را بر هستي مي بخشد و گل سرخ كه همه هستي اش را در اوج جواني

 

نثار پروانه مي كند ، از دريا كه اينگونه بي تاب و مستمر ، بوسه بر ساحل مي زند و ماه كه نجيب و آرام ، نور

 

خويش را چراغ راه شب گمشدگان مي كند .

عاشقي نازك انديش در فراق عشق مي سرايد :

 

اگر اي عشق پايان تو دور است

دلم غرق تمناي عبور است

 

براي قد كشيدن در هوايت

دلم مثل صنوبر ها صبور است

 

گويند : كودكي هاي عشق (( مهرباني )) است . وقتي ما ، عشق ورزيدن و در نهايت عاشق شدن را از طبيعت

 

آموختيم و توحيد نگري در نگاه ما شكل گرفت ، آنگاه همه مخلوقات خدا را عاشقانه دوست مي داريم و با

 

نگاهي مشتاق به آنان مي نگريم .

اما (( سهراب)) سبز انديش :

 

« عشق را صداي فاصله ها ناميده و بهترين چيز را در عالم ، رسيدن به نگاهي دانسته كه از حادثۀ عشق تر

 

شده باشد !»

(( دام راس )) عامل عشق الهي را ، عشق انساني مي

 

داند و مي گويد : هدف از عشق انساني بيدار كردن عشق الهي است .

 

اما ، ((گوته)) عشق را عامل شكل گيري دانسته و مي سرايد :

 

ما ، با آنچه كه عاشق هستيم شكل مي گيريم .

عرفا گويند: (( عشق مركب مقصد نه مقصد مركب !))

 

و (( نورنتون وايلدر )) عشق را پل زندگي و مرگ مي داند و مي سرايد :

 

سرزميني براي زندگان و سرزميني براي مردگان ، كه پل ميان آنها عشق است !

 

(( ابو سعيد )) عشق و خانۀ آن را كه «دل » باشد ، اولين خلقت صبح ازل مي داند و مي سرايد :

 

از شبنم عشق خاك آدم گل شد

شوري برخاست و فتنه اي حاصل شد

 

سرنشتر عشق بر رگ روح زدند

يك قطره خون چكيد و نامش دل شد

 

(( اميلي ديكنسون)) شاعر آمريكايي مانند ابو سعيد مي انديشد ، اما به نوعي ديگر عشق را سر آغاز

 

آفرينش مي پندارد و مي سرايد :

عشق پيشوند زندگي                و پيشوند مرگ است .

 

سر آغاز آفرينش ،                      و تعريف هر نفس است.

(( صائب تبريزي )) در تشبيهي لطيف مي سرايد :

 

عشق را با هر دلي نسبت به قدر جوهر است

قطره بر گل ، شبنم ودر قعر دريا گوهر است

 

(( آنتوان دوسنت هگزوپري )) خالق شاهزاده كوچولو معتقد است : عشق آن نيست كه به هم خيره شويم

 

عشق آن است كه هردو به يك سو بنگريم !

(( آشفته شيرازي )) عمر بدون عشق را باطل مي داند :

 

آشفته،  پا ز سلسله زلف او مكش

 عمري كه صرف عشق نگردد بطالت است

 

اما،(( ترزا.ام.ريچز)) عشق را والاترين موهبت زندگي مي داند و مي سرايد:

عاشق بودن تجربه تمامي احساسات بيرون از عشق ، و

 

از نو بازگشت به عشق است .

عاشق بودن تحمل رنج ودرد و توانايي غلبه و از ياد بردن

 

اين رنج و درد است .

عاشق بودن همان است كه بداني ديگر كامل نيست .

 

بتواني بخش هاي نازيبا را ببيني ولي بر بخشهايي كه دوست مي داري تاكيد كني

 

 

و شادماني هر دو را بپذيري .

عاشق بودن برپا ساختن ستونهاي استوار بر بناي

 

احساسات است ولي جايي نيز براي تغيير بگذار چون

داشتن احساس يكسان در تمام عمر جايي براي رشد ،

 

تجربه و آموختن نمي گذارد .عاشق بودن توانمند بودن در پذيرفتن ايده ها و واقعيت هاي نواست

 

دانستن آن است كه ديگري نيز آنچه كه بوده باقي نمي  نماند و تغيرات آرام آرام او را دگرگون مي كند .

 

عاشق بودن بخشيدن تا سر حد فقر است  والاترين هديه ها در بين دوستان اعتماد است ودرك متقابل اين دو

 

ارمغان عشق اند .

عشق ايثار چيزي بيش از تمامي خود است ، تنها در

 

طلب لبخندي كوچك .

عاشق بودن ديدن نه تنها با چشم بلكه با دل است

 

پرورش بينشي در ژرفاي احساس خود و ديگري است.

عاشق بودن فدا كردن خود به تمامي است

 

آماده تا بگويي : ((اينك من و دوستت دارم بسيار وبسيار! نداي تمام وجودم )) نه اينكه هردم به رنگي در آيي و هر

 

روز نوايي ديگر ساز كني تا پذيرفته شوي

بلكه چنان تغيير كني تا نور خوبي ها ظلمت كبودهايت را

 

بپوشاند !

(( نادر ابراهيمي )) عشق را يك حادثه مي داند ومي

 

گويد : عشق به همنوع حادثه است ،

عشق به ميهن ضرورت است ، عشق به خداوند هم

 

ضرورت است و هم حادثه !

اما ، (( دكتر شريعتي )) دربارۀ ( كهنسالي عشق!) كه (

 

دوست داشتن ) است  مي گويد : آنچه دو روح خويشاوند را در غربت اين آسمان و زمين بي درد ،درد

 

مند مي دارد

و نيازمند و بيتاب يكديگر مي سازد، دوست داشتن است.

 

خدايا !

 هر كه را كه بيشتر دوست مي داري ، به او بياموز كه :

 

دوست داشتن برتر از عشق است !

(( لي . هانت )) شاعر انگليسي از واژه « دوستت دارم»

 

به تلخي ياد مي كند ومي سرايد : سالها پيش وقتي جوان بودم او روزي از روي صندلي بلند شد و به من

 

گفت:

« دوستت دارم !»

 

زمان! اي دزدي كه همۀ چيزهاي شيرين را از آن خود مي كني

 

اين را هم به فهرست خود اضافه كن هر چند حالا خسته و غمكينم و سلامت و قدرت از وجود من رفته است

 

اما نگو پيرم

زمان ! اي دزدي كه همۀ چيزهاي شيرين را از آن خود

 

مي كني اين را هم به فهرست خود اضافه كن

او روزي به من گفت :

 

                                                « دوستت دارم »

 

ادامه دارد................... 

|+| نوشته شده توسط بنده خدا×××منتظرم در سه شنبه چهارم مرداد 1384 ساعت 11:29 |

عشق چیست؟ 1

 

یا لطیف

 

سلام

 

امیدوارم تا اینجا از مطالب وبلاگ استفاده کرده باشید

 

و خوشتون اومده باشه

 

الان میخوام به مدت چند وقت از زیباترین و بی نظیر ترین

 

واژه عالم یعنی عشق براتون بنویسم

 

امّا براستی عشق چیست؟

 

به هر کجا که پای می گذاری عشق را بگستران

اول از همه در خانه خویش

 

عشق به فرزندانت       به همسرت     و به همسایه ات نثار کن

اجازه نده کسی پیش تو بیایدو بهتر و شادتر ترکت نکند

 

مظهر مهر خداوندی باش

 

مهر در چهره خود                  مهر در چشمان خود

مهر در تبسم خود                 مهر در برخورد گرم خود      

                                                                  «مادرترزا»

 

اگر با چاقوی معنا واژگان عشق را پاره پاره کنیم می شود:

 

«ع»... لاقه.«ش»...دید.«ق»...لبی

 

«پائو لو کوئلیو» با عشق زیستن را در غالب حکایتی می نگارد:

 

یکی بو د یکی نبود در روزگاری دور مردی بود که همه ی

 زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود وقتی

 

مرد همه میگفتند به بهشت رفته است آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت می رود هرچند بهشت برای این مرد جندان مهم

 

نبود امّابه هر حال به بهشت میرود

روح مرد بر دو راهی بهشت و جهنم ایستاده بود دربان نگاهی به

 

اسامی کرد و چون اسم مرد را در میان بهشتیان ندید او را به جهنم فرستاد زیرا جهنم هیچ نیازی به دعوت نامه یا کارت

 

شناسایی نداشت و بدین ترتیب مرد در جهنم مقیم گشت

چند روز گذشت و ابلیس با ناراحتی و خشم به دروازه بهشت

 

رفت و گربیان مسئول مربوطه را گرفت و گفت : این کار شما تروریسم خالص است

 

مسئول مربوطه با حیرت از شیطان دلیل خشم او را پرسید

و شیطان با خشم گفت: آن مرد به دوزخ فرستاده اید و از وقتی

 

او آمده کار و زندگی ما را به هم زده از وقتی که رسیده به

حرف های دیگران گوش میدهد در چشم هایشان نگاه می کند

 

و به درد و دلشان می رسد و با عشق آن ها را نوازش میکند

حالا همه دارند که در دوزخ با هم گفت و گو میکنند همدیگر را

 

در آغوش می کشند و نوازش میکنند آخه دوزخ که جای این کارها نیست لطفا این مرد را پس بگیرید.

 

به خاطر بسپار: با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا بر تصادف در دوزخ افتادی، خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند.

 

فریدون مشیری در تایید  سخن مادر ترزامی گوید:

 

این نور و گرمایی که می روید ز خورشید

 

در پهنه منظومه ما جان آفرین است.

 

هستی ده و هستی فزای هر چه در روی زمین است

 

ما هیچ یک مانند خورشید

 

نوری و گرمایی که جان بخشد به این عالم نداریم

 

امّا به سهم خویش و در محدوده خویش

 

ما نیز از خورشید چیزی کم نداریم .

 

با نور و گرما ی «محبت»

 

نیروی هستی بخش«خدمت»

 

در بین مردم می توان آسان درخشید

 

بر دیگران تابید و جان تازه ای بخشید    مانند خورشید

 

« اشو » با مشیری همراه شده و می سراید:

 

درخت ها با زمین

و زمین با درخت ها،

 

پرندگان با درخت ها،

زمین با آسمان،

 

و آسمان با زمین عشق می ورزند.

تمام حیات در دریای بی انتهای عشق موج می زند .

 

بگذار عشق پرستش تو باشد.

عشق یک ضرورت است.

 

تنها غذای روح

جسم با غذا دوام می یابد،

 

و روح تنها با عشق زنده می ماند

عشق تنها غذای روح و سرآغاز هر آن چیزی است

 

که عظیم است .

عشق دروازه ملکوت است

 

«لئو بوسکالیا » سفارش می کند :

 

« عشق را در دلت نگاه دار ، زندگی بدون عشق همچون باغ آفتاب است که گل ها در آن مرده اند»

 

و «مولانا» عشق را دگر خندیدن می داند و می سراید :

 

گرچه من خود ز عدم دلخوش و خندان زادم

عشق آموخت مرا شکل دگر خندیدن

 

و ابو سعید عشق به خلق را یگانه راه تقرب می انگارد.

 

از ابوسعید پرسیدند:از خلق به حق چند راه است؟

 

گفت:« از هزاران راه بیشتر است امّا هیچ راهی به حق نزدیکتر و بهتر و سبکتر از آن نیست که ، راحتی به دل انسان رسانی»

 

امّا ، « لائوتسو » عشق را در بخشش می فهمد و می سراید:

 

مهربانی در گفتار ، اعتماد می آفریند.

 

مهربانی در اندیشه، بصیرت می آفریند.

 

مهربانی در بخشش ، عشق می آفریند.

 

« مولانا » در نگاهی عاشقانه به خلقت، عشق را بینان گردش هستی می شناسد و می سراید:

 

اگر این آسمان عاشق نبودی

نبودی سینه ی او را صفایی

 

وگر خورشید هم عاشق نبودی

نبودی در جمال او ضیایی

 

زمین و کوه اگر نه عاشقند ی

نرستی ار دل هر دو گیاهی

 

اگر دریا ز عشق آگه نبودی

قراری داشتی آخر بجایی

 

« سوزان پولیس شوتز »، مانند: مولانا، عشق را سر چشمه ی

حیات می داند و می سراید :

 

شاد بودن در شادی دیگران

و محزون در غم دیگران

 

با هم در دوران دلتنگی

عشق سر چشمه توانایی است

 

عشق،

صادق بودن با خود در همه حال

و صادق بودن با دیگری در همه حال

 

گفتن و شنیدن حقیقت و پاسداری از حرمت آن

و خود نمایی هرگز

 

عشق سرچشمه ی واقعیت است.

عشق

رسیدن به درکی چنان کامل است که

 خود را پاره ای از دیگری بدانی

 

او را بپذیری آن گونه که هست و نه به گونه ای که تو میخوا هی

عشق سر چشمه ی پیوند است.

 

عشق ، آزادی در پیگیری آروزها

و تقسیم تجربه ها با دیگران

 

بالیدن من و تو با هم و در کنار هم

عشق سر چشمه ی کامیابی است.

 

عشق ،

هیجان تدارک کارها در کنار هم

هیجان پیش بردن کارها دست در دست یکدیگر

 

عشق سر چشمه ی آینده است.

عشق،

خشم طوفان

 

آرامش رنگین کمان

عشق، سر چشمه ی شور است

 

عشق ،

ایثار است و دریافت

بردباری است در نیازها و خواستهای یکدیگر

عشق ، سرچشمه ی سهیم کردن است.

 

عشق ،

اطمینان از آن است که دیگری همیشه و در همه حال با تو ست

گرچه در فراق دوست ، او را خواهانی،

 

اما در دل همیشه با توست،

عشق، سر  چشمه امنیت است .

آری ، عشق خود سر چشمه ی حیات است

 

ادامه دارد.........  

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط بنده خدا×××منتظرم در یکشنبه دوم مرداد 1384 ساعت 9:41 |

محبوب شدن در پیشگاه خدا

یا لطیف

چگونه معبود محبوب شویم؟

از دو راه: 1_عمل به فرامین     2_دوست داشتن خلق

 

1_عمل به فرامین و احکام او : در طول زندگی بایستی احکام و

فرامین او را به جای آورد .

اشو راه به حضور حق را درغالب حکایتی چنین می نگارد:

روزی عارف کبیری در خانه اش نشسته بود پیرمردی از روستایی دور به

دیدن او آمد و گفت:

ای قدیس چه گویم که به خدا برسم و محبوب او شوم ؟

عارف نگاهی به او کرد و گفت: « خوش بگذران با شادی ات خدا را نیایش کن»

لحظاتی بعد مرد جوانی به حضور عارف رسید و گفت :« چه کنم تا به خدا برسم؟»

عارف گفت: « زیاد خوش گذرانی نکن»

جوان تشکر کرد و رفت. یکی از شاگردانش که آن جا نشسته بود گفت :«استاد بالاخره معلوم نشد که باید

خوش بگذرانیم یا نه»

عارف گفت:« سیر و سلوک روحانی و رسیدن به حضور حق مانند بند بازی

است که چوبی در دست دارد

گاهی آن چوب را به طرف چپ می برد تا تعادل خود را روی بند نگه دارد.

آن چوب را چوب تعادل گویند»

به خاطر بسپار: تعادل و میانه روی یگانه راه حصول به خلوت حق می باشد

« گوراناک» _ شاعر ژرف اندیش_در این باره می سراید:

به قلب خویش بنگر

آنجا « او » سلطان تو مسکن دارد.

و راه رسیدن به « او » راه عشق است.

به « او » و نه خویش عشق بورز

همچون « او » اندیشه کن

خواست « او » را بخواه

و آن چنان که «او » فرمان میدهد عمل میکند

نفس کوچک خود را رها کن

و در درگاه نیلو فرین او

کمال سرور را پیدا کن

زیباترین شکل اطاعت از فرامین خداوند گردن نهادن به خواست

اوست همچون : « فضیل عیاض»

 

حکایت تبسم « فضیل عیاض»

گویند سی  سال بود که هیچ کس « فضیل عیاض » را خندان ندیده بود مگر

آن روز که پسرش بمرد و او تبسم کرد

گفتند : ای خواجه چه وقت این است ؟

فضیل گفت : رضا شادی دل است به تلخی قضا اکنون دانستم که خداوند

راضی بود به مرگ این پسر من نیز موافقت کردم و رضای او را تبسم کردم

آیا ما می توانیم این گونه از سر ایمانی لجام گسیخته تن به رضایت حضرت

دوست دهیم؟

همه چیز در جهان دو طرف دارد اگر ما به فرامین خداوند گوش دهیم باید

مطمئن باشیم که او هم به درخواست های ما گوش می دهد مانند: این

دلداده درویش ژنده پوش حکایت دلداده درویش ژنده پوش:

« روزی در یک روستا درویشی در حال گذر بود. در همان حال کودکی بر

پشت بام یکی از خانه ها بازی می کرد . به ناگه بر لب بام آ مد و در مقابل

چشمان وحشت زده اهالی به پایین پرتاب شد .

درویش به محض مشاهده صحنه فریاد زد: « او را نگه دار» . سقوط شتابناک

کودک  آرام شد. درویش دوید و کودک را در میان زمین و هوا گرفت و در

مقابل حیرت اهالی کودک را سالم به آنان برگرداند

مردم به دور درویش حلقه زدند و او را از اولیاء الله دانستند و هر یک به تعارف

صفت غریبی را به درویش نسبت دادند.

درویش اهالی را ساکت کرد و گفت : اینان که می گویند من نیستم

من فقط بنده معمولی خداوند هستم که به فرامین او گوش جان سپرده و

عمل کرده ام و لحظه ای که این صحنه را دیدم گفتم : خدایا او را نگه دار

زیرا من با او _ منظور خداوند است _ دوست هستم و عمری به دستورات او

گوش کردم و عمل نمودم واینک از او یک درخواست کردم و او اجابت نمود

پس می بینید که اتفاق مهمی نیفتاده است.

آنگاه درویش کوله پشتی خویش بردوش گرفت و از مقابل دیدگان متحیر

مردم روستا در غبار زمان محو شد.

 

واقعا ما آدمها  هم باید چنین ارتباطی را باحضرت دوست برقرار کنیم اما

 خطا های خود را مانند دوست  بهلول توجیه نکنیم

 

حکایت بهلول و آب انگور :

روزی یکی از دوستان بهلول گفت: ای بهلول من اگر انگور بخورم آیا حرام

است؟ بهلول گفت  :نه

 پرسید : اگر بعد از خوردن انگور در زیر آفتاب دراز بکشم آیا حرام است ؟

بهلول گفت : نه

 پرسید:پس چگونه است که اگر انگور را در خمره ای بگذاریم و آن را زیر نور

آفتاب قرار دهیم و بعد از مدتی آن را بنوشیم حرام می شود؟

بهلول گفت : نگاه کن من مقداری اب به صورت تو می پاشم آیا دردت می آید

؟گفت :نه بهلول گفت : حال مقداری خاک نرم بر گونه ات می پاشم .آیا دردت

می آید ؟ گفته : نه سپس بهلول خاک و آب را با هم مخلوط کرد و گلوله ای

گلی ساخت و آن را محکم بر پیشانی مرد زد مرد فریاد کشید و گفت : سرم

شکست بهلول با تعجب گفت:چرا؟ من که کاری نکردم

این گلوله همان مخلوط آب و خاک است و تو نباید احساس درد کنی اما من

سرت را شکستم تا تو دیگر جرات نکنی احکام خدا بشکنی

 

2_دوست داشت خلق:

استیفن لوید می گوید:

« اگر مرگ شما نزدیک بود و فقط فرصت یک تلفن را داشتید به چه کسی تلفن میکردید؟»

 

کریستوفر مورلی در جواب استیفن می گوید:

« اگر دریابیم که فقط پنج دقیقه برای بیان آنچه میخواهیم بگوییم فرصت

داریم تمام با جه های تلفن از افرادی پر میشد که می خواهند به دیگران

بگویند : آنها را دوست دارند»

 

و هریت بیچر استو با نگاهی خیس و دلی پر درد به خاطر این نگفتن ها

 می سراید :

« تلخ ترین اشک ها یی که بر سر مزار رفتگان ریخته میشود به خاطر کامات

نا گفته و کارهای نا کرده است»

از خواجه عبدالله انصاری پرسیدند : خلوت حق کجاست ؟

خواجه گفت : جایی که من وتو نباشیم

تو جه کنید جایی که من وتو نباشیم یعنی ما باشیم

 

اما چگونه می توان ما شد و در خلوت حق حضور یافت ؟

با دوست داشتن خلق اما تا زمانی که به خود عشق نورزیم چگون می توان

به خدا و خلق عشق بورزیم ؟

از آنجا که فرمول ( خود= خلق=خدا) همیشه بر قرار است پس ابتدا باید خود

را دوست داشت ما معمولا به دلیل سر زدن اشتباهاتی در طول زندگی از

خود گله مند می شویم و در نهایت احساس گناه و در نتیجه خود را به خاطر

همین احساس دوست نداریم

 

درسته به اشتباه پی بردن خیلی خوبه و لی باید از اشتباه درس گرفت و اون

 

اشتباه را به عنوان تجربه  به کار بریم وقتی کسی به اشتباش پی می برد و

از اون به عنوان یه تجربه استفاده کنه بعد تو زندگیش یه آدم با تجربه میشه

که میتونه در لحظات بعد زندگیش از این تجربه ها استفاده کنه حتی میتونه

دیگران را هم  راهنمایی کنه روانشناسان معتقدند :« برای دوست داشتن

خود باید خویش را ببخشیم و احساس گناه را از خود دور کنیم که ما به دنیا

آمده ایم تا اشتباه کنیم »

« امانوئل» گوید ویرانگرترین بی ثمرترین و راکد رین نیروها احسا س گناه

است»

احساس گناه یعنی حذف کردن اراده خداوند در زمین باید بدانیم که ما به دنیا

آمدیم تا اشتباه کنیم زیرا ما تعالی پیدا نخواهیم کرد مگر آنکه اشتباه کنیم

بعد از شنیدن اشتباهات خود قهرا اشتباهات دیگران را هم خواهیم بخشید.

یادتان باشد هر اشتباه یعنی یک تجربه اما مراقب باشید گاهی یک اشتباه

همه عمر ما را به باد خواهد داد

 

جان کلام

برای آنکه مردم دوستتان بدارند باید ابتدا خودتان را دوست بدارید

برای راهیابی به خلوص خاص حق  باید ابتدا آغوش خویش را بر روی خلق

بگشاییددوست داشتن خلق را زا همین امروز تجربه کن تا آثار شگرف دوست

داشتن خلق را به تما شا بنشینی

و در آخر قطعه شعری معروف

 

روز ی که بیامدی به دنیا ای دوست                                                  

 جمعی به تو خندان و تو بودی گریان

 

کاری بکن که وقت رفتن ای دوست                                        

   جمعی به تو گریان تو باشی خندان

یا علی

|+| نوشته شده توسط بنده خدا×××منتظرم در پنجشنبه سی ام تیر 1384 ساعت 12:36 |

انسان بودن

یا لطیف

 

به نام آنان که چون او بی نشان اما پر از وجودند

 

آدميان چو از اصل غافل گشتتند، مخلوق يك خالق و  

 

بندة چندين مخلوق گشتند. چندان كه خويش را رها

 

كرده به غير پرداختند، و چنان طريق غير در پيش

 

گرفتند كه گويي از ازل نه براي ابد، بل براي غير

 

هبوط كردند.

 

 در اين ميان عده اي در تكاپوي دانستن، عطش سيراب

 

شدن را به سرابي از آنچه در تكاپويش بودند رها

 

ساخته و در لذت سيراب شدن محو گشتند، بدآنچه غير

 

را خالق گشت در ماندن از اصلي كه به دنبالش

 

بودند، عده اي را خواسته چنان محال آمد كه

 

ناتوان از حصول به خواسته دست يازيدند و وصول

 

ناخواسته به غير را تسليم گشتند.

 

و در اين ميان تنها عده اي غير از ، غير را وصول

 

يافتند، بدآنچه در پي بريدن از غير خواستار

 

گشتند، و چون طريق خويش را در

 

 

 

رسيدن به خويش يافتند از ازليت راهي جز ابديت

 

نيافتند. آنگاه يافتند كه جز به خالق گشتن خلق

 

نگشتند.

 

آنان كه طريق تبتّل در پيش گرفتند به ادعا امتحان

 

گشته تا وصول خواسته را نشان يابند، چون مدعي را

 

به ادعا خوانند.

 

پس گروهي ادعاي بندگي كرده سر تسليم بر آستان

 

مولاي خويش نهاده و طريق ادعا در پيش تا وصول ادعا

 

را به اثبات رسانند. و آنان كه اين طريق را به

 

اثبات رساندند نشان بندگي يافتند.

 

 

عده اي طريق قدرت پيموده و نشان قدرت يافتند، و

 

در اين ميان عده اي نشان درگه عشق را خواستار

 

گشته بر اثبات ادعا جان خويش را تقديم كردند، و

 

نشان شهادت يافتند.

 

 

 

آنگاه كه وصول خواسته را بر تقدّم، تقديم جان خويش

 

يافتند، غير را رها ساخته بر تقديم پيشي گرفتند،

 

چون معشوق فرصتي داد بهر هر آنكه خواهد و تواند، تا

 

وصول يابد به خويش قبل از آنچه مقرر گشته بود.

 

 و اين نه اصل تقديم بلكه تنها فرصتي براي تقديم

 

بود.

 

تقديم را اصل بر آن است كه، چون بر معرفت دست يافتي

 

و معشوق را دوست دار گشتي و طريق عشق پيمودي،

 

معشوق به قتل، تو را به وصال رساند، و آنكه معشوق

 

به قتل رساند، خويش دية خويش گردد.

 

پس در اين طريق، معرفت نخستين گام براي وصال خواهد

 

بود، بهر هر آنكه خواهد، تا به معرفت ز غير بريده،

 

به آنچه مقرر گرديده وصول يابد .

 

**************************************

 

ثارالله فرموده:

 

آنکس که مرا طلب کند می یابد و آنکس که مرا یافت

 

میشناسد و آنکس که مرا شناخت دوست میدارد و آنکس

 

که دوستم داشت به من عشق می ورزد و آنکس که به

 

او عشق ورزیدم او را میکشم و آنکس را که من بکشم

 

خونبهایش بر من واجب است و آنکس که خونبهایش بر

 

من واجب است پس من خودم خونبهایش هستم.

 

******************************************                    

 

تا غیر مرا بر جهت منظر خویش است کی خویش نمایان

 

کنمت ای که مرا خویش بخوانی            پژواک ازل

 

******************************************

 

بر درگه معشوق  نشانی ست و آن را که نشان خواهد بر

 

وادی سودایی بر خویش تقدم کرد

 

 جانی که از او باید.                 پژواک ازل

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط بنده خدا×××منتظرم در چهارشنبه بیست و نهم تیر 1384 ساعت 15:9 |

چیزهای گرانبها

 

یا لطیف

 

«سکوت تنها صدای خداست»

 

«انرژی های عشق را تنها به خاطر خدا مهار خواهیم کرد»

 

                                                   (  دکتر وین دایر)

 

«خداوند دعا را در سه روش پاسخ میدهد :

 

میگوید بله و آنچه که میخواهی به تومیدهد

 

میگوید نه وبهتر را نصیب میکند

 

میگوید صبر داشته باش و بهترینها را به تو میدهد»

 

 

«هر کس با شکوه خود به خدا نزدیک میشود یکی با یقین دیگری با

 

انکار و سومی با تردید»

 

«هرکه خود را شناخت خدای خود را شناخته است»     حضرت محمد

 

«بنده خالق باش نه مخلوق»

 

«هرکه عبادت خالصش را به سوی خدا بالا بفرستد خداوند متعال

 

برترین بهره و سودش را به سوی او پایین فرستد»      حضرت زهرا

 

 

« نباید از پیش آمدهایی که به دست ما نیست و ظاهرا منفی است

 

غمگین شد چون شاید خداوند میخواهد پس از بین بردن یک ضرر

یک هدیه بسی گرانبهاتر به ما بدهد»

 

« هر مصیبتی هسته یک سعادت معادل یا بزرگتر را در خود دارد

 

خدا گر ز رحمت ببندد دری            زرحمت گشاید در دیگری»

 

 

« بیشتر گرفتاری های خود را به خدا واگذار کنید با خلوص بگویید:

 

خداوندا برای من بخشیدن در این موقعیت به غایت مشکل شده از این

 

رو آن را به تو واگذار میکنم میدانم که تومرا هدایت خواهی کرد تا

 

اقدام خود را با رحمت و مهربانی و به صورتی انسانی انجام دهم»

 

 

« در دنیا تنها کسی موفق می شود که به انتظار دیگران ننشیند

 

و همه چیز را از خدا بخواهد»

 

و حالا میخوام یکی از شعرهای دگتر شریعتی را براتون بگم

 

هبوط

 

مرا کسی نساخت خدا ساخت

 

نه انچنان که کسی میخواست

 

که من کسی نداشتم

 

کسم خدا بود کس بی کسان

 

او بود که مرا ساخت آن چنان که خودش خواست

 

نه از من پرسید و نه از آن من دیگرم

 

من یک گل بی صاحب بودم

 

مرا از روح خود در آن دمید

 

و بروی خاک و در زیر افتاب تنها رهایم کرد

 

«مرا به خودم واگذاشت»

 

*************************************************

 

خدایا

من در کلبه فقیرانه خود

چیزی را دارم

 که تو در عرش کبریای خود نداری

من چون تویی دارم

و تو چون خود نداری            امام زین العابدین

 

خدایا

رحتمی کن تا ایمان

نام ونان برایم نیاورد

قوتم بخش

تا نانم و حتی نامم را

در خطر ایمانم افکنم               دکتر شریعتی

 

خدایا

من در کلبه فقیرانه خود

چیزی را دارم

 که تو در عرش کبریای خود نداری

من چون تویی دارم

و تو چون خود نداری            امام زین العابدین

 

خدایا

رحتمی کن تا ایمان

نام ونان برایم نیاورد

قوتم بخش

تا نانم و حتی نامم را

در خطر ایمانم افکنم               دکتر شریعتی

 

|+| نوشته شده توسط بنده خدا×××منتظرم در دوشنبه بیستم تیر 1384 ساعت 13:28 |

خدا هست
 

یا لطیف

داستان خدا هست

مردی برای اصلاح سر وصورتش به آرایشگاه رفت

در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت

آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند

وقتی به موضوع «خدا» رسیدند آرایشگر گفت :

«من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد»

مشتری پرسید:

«چرا باور نمی کنی »

«کافی است به خیابان یروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد .

به من بگو .اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند ؟

بچه های بی سرپرست پیدا می شد ؟

اگر خدا وجود می داشت . نباید درد ورنجی وجود داشت .

نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد

این چیزها وجود داشته باشد »

مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد چون نمی خواست جر وبحث کند .

آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت .

به محض اینکه از آرایشگاه بیرون آمد .در خیابان مردی دید با موهای بلند و

کثیف و به هم تاییده و ریش اصلاح نکرده ظاهرش کثیف و ژولیده بود .

مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت :

«می دانی چیست . به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند »

آرایشگر با تعجب گفت:

« چرا چنین حرفی را می زنی من اینجا هستم.من آرایشگرم .

من همین الان موهای تو را کوتاه کردم »

مشتری با اعتراض گفت:

«نه آرایشگرها وجود ندارند. چون اگر وجود داشتند هیچ کس مثل مردی که

آن بیرون است با موی بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.»

«نه بابا.آرایشگرها وجود دارند

موضوع این است که

مردم به ما مراجعه نمی کنند »

مشتری تایید کرد :

«دقیقاٌ نکته همین است .

خدا هم وجود دارد

فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند 

برای همین است که این همه درد ورنج در دنیا وجود دارد » 

 

|+| نوشته شده توسط بنده خدا×××منتظرم در دوشنبه سیزدهم تیر 1384 ساعت 20:28 |

صبرخدا

 

صبر خدا

عجب صبری خدا دارد!

اگرمن جای او بودم

همان يک لحظه ی اول

که اول ظلم را می ديدم از مخلوق بی وجدان

جهانرا با همه زيبايی وزشتی

بروی يکدگر،ويرانه می کردم

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

که در همسايه ی صدها گرسنه،چند بزمی گرم عيش و نوش می ديدم

نخستين نعره ی مستانه را خاموش آندم بر لب پيمانه می کردم

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

که می ديدم يکی عريان ولرزان،ديگری پوشيده از صد جامه ی رنگين

زمين وآسمانرا واژگون،مستانه می کردم

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان

سرا پای وجود بی وفا معشوق را پروانه می کردم

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

بعرش کبريايي، با همه صبر خدايی

تا که می ديدم عزيز نا بجايي، ناز بر يک ناروا خاری می فروشد

گردش اين چرخ را وارانه،بی صبرانه می کردم

عجب صبری خدا دارد!

چرا من جای او باشم

همين بهتر که او خود جای خود بنشسته و،تاب تماشای تمام زشتکاريهای اين مخلوق را دارد!

وگرنه من بجای او چو بودم

يک نفس کی عادلانه سازشی

با جاهل و فرزانه می کردم

عجب صبری خدا دارد

                             معینی کرمانشاهی

|+| نوشته شده توسط بنده خدا×××منتظرم در دوشنبه ششم تیر 1384 ساعت 16:43 |

گفتگو با خدا

 

 

 یا لطیف

 

گفتگو با خدا

 

گفتم تو چرا دورتر از خواب و سرابی

 

گفتم که منم با تو ولیکن تو نقابی

 

 

فریاد کشیدم تو کجایی تو کجایی

 

گفتی که طلب کن تو مرا تا که بیابی

 

 

چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش

 

هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش

 

 

هر منزل این راه بیابان هلاک است

 

هر چشمه سرابیست که بر سینه خاک است

 

 

در سایه هر سنگ اگر زلف زمین است

 

نقش تن ماریست که در خواب کمین است

 

 

در هر قدمت خار هر شاهد سردار

 

در هر نفس آزاده هر ثانیه صد بار

 

 

چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش

 

هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش

 

 

گفتم که عطش می کشدم در تب صحرا

 

گفتی که مجوی آب و عطش باش سراپا

 

 

گفتم که نشانم بده گر چشمه ای آنجاست